هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

نی نی شکموی مامان

1392/7/5 0:21
نویسنده : مامان هستی
164 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام جینگیلی مامانقلب عزیزدلم بعد از اومدن از اهواز عمه کبری جون اومد خونمون و واست ١ مجسمه خیلی خوشگل آورد منم واست گذاشتمش توی دکورت نفسم. فردای اون روز قرار شد همه واسه شنا برن کنار رودخونه و به ما هم گفتن که بریم اما من که نگران بودم نکنه باز تو گرمت بشه و اذیت بشی گفتم نه ما نمیایم. اما عمه کبری خیلی اصرار کرد و گفت بیا ما مواظبش هستیم اگر هم خواستین زود برین واسه همین بابایی و من قبول کردیم و رفتیم اونجا. خوب بود و خوش گذشت. این دفعه توی کت آب نبود و بردمت داخل و گرمت نشد کمی هم آب بازی کردی و مهم تر از همه این که کلی هندونه خوردی عزیزکم. هرکاری کردم که از دستت درش بیارم نشد تا ازت میگرفتمش میزدی زیر گریه و حسابی سروصدا می کردی منم مجبور شدم بذارمش دستت بمونه تازه همش رو هم خوردی شکموی منزبانماچ 

چندتا عکس هم عمو مجید ازتگرفت که همه رو واست میذارم.هربار که این عکسا رو می بینم از بس با ولع هندونه  می خوری دل من هم هوس هندونه میکنه جیگرطلای من.

 

 آخ جون چه خومشزه


 

 

 

 

خب چیه دوست دارم دیگهخوشمزه


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)